برگ زرد کوچکی
روی شانهام نشست
در مسیر کوچهباغ
باز هم دلم شکست
هفت صبح و بوق سگ
تیترهای داغ داغ
نه، خلاصم از همه
در مسیر کوچهباغ
در مسیر کوچهباغ
خندههای دردناک
یاد روزهای خوب
معبری پر از پلاک
***
در مسیر کوچه... نه!
باغ بیدرخت و تاک؟
بیچمن؟ بدون آب؟
بیزمین و سنگ و خاک؟
باد بیحیای شهر
باغ را درسته خورد
آبرو نماندهاست
هرچه بود، باد، برد!
اما تو یک مثال نقضی
با تو حرف هم نمی شود زد!
تاریخ تولدم را به یادم نیاور
چند سالی می شود که فراموش کردهام بودنم را
شاید از همان روز که شناسنامهام را سوزاندم
تا دیگر هیچ وقت منتظر تو نباشم
خنجر نگاهمان بُرندهتر، صریحتر
جعبه سیاه قلبمان سیاهتر، کثیفتر، کریهتر
اسید ظنمان خورندهتر
فکرهایمان سخیفتر، مریضتر
ولی
صفحه نمایش چهارصدهزار رنگمان
عریضتر!
ردیف و وزن و قافیه
فضا و اسم و قهرمان
ورای حرفهای پارسی و بابلی و روم باستان
صریح و رک
فقط برای من بمان!
... ولی به من که میرسد
نگاه میکند مرا
چنان که کوه٬ دره را
چنان که گرگ٬ بره را
راستی... چه میشود که از کنار تو عبور میکند گناه؟!
دکتر می گوید
آسم خفیف است
ولی من می دانم
بدون تو
اکسیژن هم
در سینهام جایی ندارد!
نماز من
بلند و صاف و بیچروک
ولی نمور و رنگ و رو پریده
چرک و پینهبسته و سیاه
شبیه جانمازهای بیقوارهی نمازخانهی وزارت رفاه!
به فرض، حرف تو قبول٬ حرف دیگران قبول
درخت قلب من از ابتدا انارهای تلخ داشت
ولی بگو چرا به شاخههای قلب من نمیرسید هیچوقت
دستهای تو؟!
داستان محبوبه شب که ناقابلی بود تقدیم به آستان سالار شهیدان، در اشکواره داستانهای کوتاه کوتاه عاشورایی٬ همراه پنجاه و شش داستانک دیگر از بین حدود ۳۵۰ داستانک ارسال شده٬ به داوری نهایی راه یافت و از این بین از دید داوران به عنوان یکی از پانزده داستانک برتر، تقدیر و در کتاب عطر عطش نیز منتشر شد. کاش خود آقا بپذیرد این چند خط ناچیز را.

دستش اگرچه تنگ
ولی
سینهاش چو اقیانوس
پشت دو شیشهی تاریک عینکش
دو اقیانوس...
وقتی که سرشارم از کلمات٬ حرف زدن٬ خواندن، نوشتن و سرودن سختتر میشود. انگار هر کلمهای میخواهد قبل از کلمات دیگر رها شود از بند سینهام!
و جالب اینکه هیچکدام در این آزادیطلبی خودخواهانه پیروز نمیشوند!
خواب
زل زده به چشمهایش
نئونها
گرسنهترش کردهاند
بشمار
ثانیههای چراغ قرمز را
بشمار
قدمهای سرما را
که میآید و کتفش را سفت میگیرد
و پیکر نحیفش را مینشاند کنار پیادهرو
بشمار
اسکناسهای پریشانی را
که کنار کفشهای تا به تایش
آرام میگیرند
خدا همه ما را لعنت کند!
بشمار
من تمام خانههای بیپلاک را
تمام باغهای بیدرخت را
تمام حوضهای خالی از هلال ماه را
تمام آبشارهای پست را
تمام مردهای بیغرور، دردهای خندهدار را
تمام کاشهای ماضی بعید را
تمام لحظههای ساکن سرودن دو جمله شعر را
شمردهام...
من به این سکوت سرد لعنتی
به این هوای خشک خستهی خمار
خو گرفتهام...
فاطمه نشسته بود گوشه باغچه و با محبوبه کوچکی که بابجون برایش کاشته بود حرف میزد. برایش لالایی میخواند. نازش میکرد. طوری که انگار با عروسکش بازی میکند.
رو کرد به محبوبه و گفت: مواظب خودت باش تا برم سر کوچه نون بگیرم و بیام. بعد بلند شد و چند قدمی دورتر جلوی میزی ایستاد که قرار بود از آن شب رویش شربت بگذارند تا سینهزنها موقع خروج گلویی تر کنند. دست در کیف قرمز و سفید نیم وجبیاش کرد و تشتک نوشابهای در آورد و به نانوای خیالی داد. بعد نانی که نبود را تا کرد و برگشت پیش محبوبه. از وقتی بابجون محبوبه را برایش کاشته بود همه عروسکهایش از چشمش افتاده بودند. عشقش محبوبه بود. حسابی مواظبش بود تا مثل آن یکی که طرف دیگر باغچه بود و گاهی به گلهایش حسودیش میشد خوب گل بدهد و بزرگ شود.
مامجون که از سحر پای چرخ خیاطی داشت پرچم حسینیه را می دوخت آمد توی ایوان و صداش کرد: فاطمه!
فاطمه همیشه وقتی مامجون صدایش میکرد، عمدا «بله» را طوری بلند میگفت که مامجون بلافاصله بگوید: بلهتو قربون!
ریز خندید و دوید پیش مامجون.
- امروز چی یادش دادی دخترم؟
- امروز قل هو الله یادش دادم. فقط به جای لم یلد میگه یم یلد!
شیرین زبان بود و باهوش. مثل پدرش. مامجون از همانجا نگاهی به محبوبهی فاطمه انداخت و لبخند تلخی بر لبش نشست. بعد رو کرد به فاطمه و گفت: اون محبوبه بزرگه میدونی مال بابامحسنت بوده؟
فاطمه انگار انتظار شنیدن این را نداشت. یکهو از جا پرید و بلند گفت: راس میگی مامجون؟ چرا قبلا بهم نگفته بودی؟
- اونم بابجون کاشته. وقتی بابامحسنت اندازه تو بود...
فاطمه این جمله مامجون را نشنید. رفته بود وسط باغچه و برگهای محبوبهی بابامحسن را به صورتش میکشید. مامجون دست به زانو گذاشت و آرام بلند شد. پرچم را باز کرد و گذاشت توی جاپرچمی دیوار ایوان.
پرچم سیاهی که روش با نخ قرمز دوخته بود: یا ابا عبدالله و زیرش کوچکتر: حسینیه شهید محسن امیری.
منتشر شده در دوروزنامه هیات امروز و کتاب عطر عطش انتشارات سوره مهر
داستانک برگزیده اشکواره داستانهای کوتاه کوتاه عاشورایی
اگر دین دارید٬ آزاده هم باشید!
یک دو سه چار
سربازی در صبحگاه
یک دو سه چار
یاد تست های کنکور می افتد
یک دو سه چار
یک دو سه چار
یک دو سه چار
که کویر
به چشم باز کردنی
دریا شود
و دریا
به چشم بستنی
کویر.
چشم ببندی کویر می بینم
باز کنی دریا.
که نزدیکم به خورشیدو
کشوندی تا دل سنگت
خدا رو خوش میاد آخه؟
منو از راه رنگارنگِ مبدا: ابر٬ مقصد: خونه خورشید
کشوندی تا دل خاکستری رنگت
خدا رو خوش میاد آخه؟
ولی نه
می پرم بی تو
دارم می بینم اون صبحی رو که تنها
پاهام رو شونه ی ابرا
تن خورشیدو می بوسم
لبم دیگه نمی سوزه
دسام دیگه نمی لرزه
که حتی دیدن خورشید
یک لحظه
به عمری با تو٬ می ارزه!
باش
تا بمانم
بروی
من هم میروم
به همانجا که مقصد توست!
همین جمله اولش کافی است
برای لرزیدن شانه ات
وقتی نگاهت را از شرم
به سنگفرش صحن گوهرشاد
دوخته باشی.
با نفس های بریده
خیره می شوم
به قطاری که نیست
بی توجه به مادری که بغض بدرقه
هنوز به گلویش چنگ می زند
و کودکی که با قاقا و جی جی
بابا و هوهو چی چی را فراموش می کند
آن مرد رفت
در حالی که قطار همراهیش می کرد.
اینجا کسی خوابیده
که شبیه من است
به جای این همه سر و صدا
فاتحه ای بخوان و برو!
منتظر سس سفید است و نوشابه سیاه
پیرمردی با عینک سیاه و عصای سفید...
گذر ثانیهها
اگرچه ناگزیر
ولی
از سرمای طاقت سوز ثانیههای دست ساز تو
- در آن روز حسرت-
نخواهم گذشت.

